ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
166
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
باركشى به انزلى حمل مىشد . ژروم دو گارى كرايه كرد و ما هرطور كه ممكن بود روى باروبنهىمان نشستيم و به سوى رشت راه افتاديم . چندين سال است هيچ جادهيى انزلى را به رشت وصل نمىكند . گويا به مغز ايرانىها چنين رسوخ كرده كه اگر در بين اين دو شهر جادهيى ساخته شود ، روسها از همين راه تمام مملكت را اشغال خواهند كرد . سر راه رشت باغهاى مخصوص تفريح و تفرج ، كوشكها و ويلاها زياد به چشم مىخورد . اهالى شهر زير سايهى درختان تنومند بساطى گسترده و مشغول صرف قليان يا بازىهاى گوناگون بودند . دسته دسته زنها - كه صورتهايشان زير روبنده و چادر پنهان بود - از بازى و كار خود دست مىكشيدند تا بيايند و عبور چند فرنگى را از نزديك تماشا كنند و آن وقت از ته دل به ما مىخنديدند . البته بايد اعتراف كرد كه با آن وضع مسخرهيى كه روى اسباب و اثاثهى خود نشسته بوديم ريخت و قيافهى ما در چشم ايرانىها - كه سخت پايبند ادب و نزاكت و حفظ ظاهر هستند - واقعا خندهدار بود . به نظرم گاريچىها هم دربارهى ما مثل همين زنها فكر مىكردند و شوخىشان گل كرده بود و ظاهرا براى اينكه به حساب خود تفريحى كرده باشند ، با شيطنت خاصى ما را در كوچه پس كوچهها مدتى گردانيدند تا همهى اهل شهر به اين كاروان خندهدار بخندند . قهقههى مردم كوچه و بازار با ديدن طبيب پيرى از اهالى مالت كه سوار يابوى باريك اندامى شده بود و لنگهاى درازش تقريبا روى زمين كشيده مىشد ، به اوج شدت رسيد . بعد از عبور از كوچههاى شهر و شنيدن متلكهاى مردم - كه همگى دنبال ما راه افتاده بودند - سرانجام خود را به خانهى يك نفر سويسى رسانديم . اين مرد نجيب نمايندهى شركت وورث « 1 » و زيگلر « 2 » منچستر بود و در رشت بيش از اسم واقعى خود هانرى شواب « 3 » با عنوان جمهورىخواه معروفيت داشت و خيلى گرم ما را پذيرفت . اتاقهاى خانهاش به سبك اروپايىها مجهز به مبل و تختخواب بود و تا آماده شدن شام كمى دراز كشيديم و رفع خستگى كرديم . آقاى شواب مدت درازى است كه براى گذراندن يك زندگى پرجنبوجوش در مشرق زمين اقامت گزيده است . او كسى را كه به دليل خواهش دل و با ميل خود كشورش را ترك مىكرد و به اين طرفها مىآمد ، غريب و درخور ترحم و دلسوزى مىدانست .
--> ( 1 ) . Wurth ( 2 ) . Ziegler ( 3 ) . Henri Schwab